تبليغاتX
خرمگس

هر چقدر هم که این روزها عصبانی باشی و نا امید و افسرده ات کرده باشند و نفرت تمام وجودت را گرفته باشد و حماقت حالت را به هم بزند و آدمها بوی تعفن بدهند.

این سکوت اما چیز دیگریست . از جنس این روزها نیست انگار. امنیت و آرامش و اعتماد به نفس دارد. توصیفش نمیتوان کرد باید باشی و احساسش کنی. باید باشی و مردم را ببینی که انگار با حضورشان به تو میگویند آرام باش! ما همه با همیم. و تو آرام میشوی و دیگر به این همه بدبختی فکر نمیکنی و به مردمت افتخار میکنی.

پ.ن: هرچند امیدی به موفقیت در برابر استبداد گران ندارم اما نباید خسته شویم. آنها خستگی ما را میخواهند باید ایستاد تا آخرین توان .

پ.ن ۲ : خس و خاشاک تویی      دشمن این خاک تویی

+ نوشته شده در ساعت 3:40 به قلم خرمگس

زمین گندید

آیا بر فراز آسمان کس نیست؟

م.امید

+ نوشته شده در ساعت 1:24 به قلم خرمگس

باید بی خیال بود

مثل بچه ها

+ نوشته شده در ساعت 2:5 به قلم خرمگس

 

امسال هم گذشت و کسی ما رو نکُشت!

پ.ن : به همین سادگی ۲۲ساله شدم!

+ نوشته شده در ساعت 10:45 به قلم خرمگس

این روزها باید فقط نفس کشید

این اردیبهشت انگار بوی بهشت میدهد

+ نوشته شده در ساعت 14:8 به قلم خرمگس

زندگی مان شده مبارزه با کمبودهایمان!

+ نوشته شده در ساعت 19:26 به قلم خرمگس

فرشته ای را دیدم

بالهایش را سوزاند

سیب خورد

و آدم شد.

+ نوشته شده در ساعت 14:33 به قلم خرمگس

محبت

بی شک روشن ترین نشانه ی من است .

+ نوشته شده در ساعت 1:45 به قلم خرمگس |

زندگی راه رفتن توی برف است

نه به عقل اعتمادی هست نه به احساس

هیچ راهی نیست

به جز چندتایی ردپای نامعلوم

که معلوم نیست به کجا میروند

اما - به هر زحمتی که هست - باید رفت

ماندن را هیچکس دوست ندارد.

+ نوشته شده در ساعت 16:12 به قلم خرمگس |

آدم همه ی سوال ها را که برای جواب نمی پرسه

بعضی ها را میپرسه تا فقط یک "نمیدونم" بشنوه.

+ نوشته شده در ساعت 1:13 به قلم خرمگس |

ترس تاریکی گناه خستگی درد خدا شک بی خیالی زندگی بیهودگی فرسودگی مرگ حسرت سکون رویا تنهایی ثروت دنیا آدم ها تنهایی هیجان احساس منطق فلسفه کتاب روزنامه سکوت خستگی ....

اینجا همه چیز هست به جز عشق!

+ نوشته شده در ساعت 13:12 به قلم خرمگس

یه دوست ازم خواست چندتا قانون از زندگی ام بنویسم.

اسم این چند خط رو نمیشه گذاشت قانون اینها بیشتر حرفایی هستند که من به زیاد خودم میزنم.

+ عشق و رفاقت کلماتی هستند که حرمت دارند.

+ آدم اگه بخواد به چیزی برسه میرسه.

+ مهربانی بهترین و غرور بدترین صفت آدماست.

+ تعصب واقعاْ چیز مزخرفیه! 

+ بهترین کمک به خودت اینه که با خودت صادق باشی.

+ بی شک مهمترین وظیفه ی ما خیلی از اوقات اینه که خوش بگذرونیم.

+ نباید با کسی بازی کنی مگه اینکه خودش بازی رو شروع کنه.

+ بهترین کاری که میشه انجام داد کمک به کسی که کمک میخواد.

+ نوشته شده در ساعت 14:49 به قلم خرمگس |

خوشبختی را توی سلام های گرم مردم مهربان یک روستای کوچک میشود دید و حسرت خورد.

+ نوشته شده در ساعت 22:43 به قلم خرمگس |

خدا تماشا کردن را دوست داشت

و انسان را آفرید!

+ نوشته شده در ساعت 0:0 به قلم خرمگس |

بعد از بیست و یک سال

اگه هنوز قوانین بازی و یاد نگرفتی

بهتره خودت محترمانه از بازی انصراف بدی

قبل اینکه شکستنت رو همه جشن بگیرن.

+ نوشته شده در ساعت 14:42 به قلم خرمگس |

هر اتفاق خوبی وقتی واقعاً خوبه که واقعاً اتفاق باشه

مثل همین دیروز که اتفاقاً یکی از بهترین روزهای زندگیم شد.

+ نوشته شده در ساعت 1:25 به قلم خرمگس |

اینجا به مرور یاد گرفتم که بخشیدن خود از بخشیدن دیگران بسیار دشوارتر است.

+ نوشته شده در ساعت 15:2 به قلم خرمگس |

بچه های دانشکده ی فلسفه همه عاشق استاد بودند. استاد پیر و شیخ شان بود و آنها واقعاً مریدش. با این که همیشه دور و برش شلوغ بود اما تنهایی را در چشمانش می شد دید. وقتی به زندگی اش فکر میکردم تنهایی اش غمگینم میکرد. ولی استاد همیشه میگفت " تنهایی انسان را به خدا میرساند و فقط خدا شایسته ی عشق است. " این حرف ها اما مال چند روز پیش از دیدن آن دختر بود. دختری که دیوانه اش کرده بود و حتی یک لحظه هم از فکرش بیرون نمیرفت. حالا استاد آدم دیگری شده بود و همه این را فهمیده بودند. بالاخره قید آبرویش را زد و نامه ای به آن دختر نوشت. همه فهمیدند استاد نامه ای به آن دختر نوشته هیچ کس اما نفهمید در آن نامه چه نوشته بود. دو روز پس از نوشتن این نامه خبر مرگ آن دختر را شنیدیم. ظاهراً یک صانحه ی رانندگی بود اما همه میدانستند کار مریدان استاد است. هرچه باشد هیچ مریدی تحمل گمراهی شیخ اش را ندارد. از آن روز به بعد کسی استاد را ندید. حالا نمیدانم چرا بعد از این همه سال این پیر مرد دست فروش را که دیدم یادش افتادم.

 

پ.ن : این پست فقط یک بازی بود !

پ.ن : آخه من و چه به داستان نوشتن؟

+ نوشته شده در ساعت 14:31 به قلم خرمگس |

گاهی فقط باید گوش داد

بدون قضاوت

بدون نصیحت

+ نوشته شده در ساعت 1:17 به قلم خرمگس |

پرنده ها را به آوازشان میشناسند

انسان را به دردهایش.

+ نوشته شده در ساعت 0:39 به قلم خرمگس |

چیزی در درون هر یک از ماست

چیزی مثل یک صدا

که هر صبح بیدارمان میکند

با این امید که

بالاخره امروز

همه خواهند فهمید

تو چه چقدر قوی و بامزه و باهوشی

صدایی که تمام زندگیمان شده

+ نوشته شده در ساعت 0:50 به قلم خرمگس |

فرض کنید قرار است برای زندگی به سیاره ی دیگری بروید

به شما میگویند اگر بخواهید میتوانید چهار چیز از این دنیا با خود ببرید

چه می کنید؟

 

پ.ن : نمیدونم تا حالا کسی این سوال رو از من پرسیده یا نه.

+ نوشته شده در ساعت 1:14 به قلم خرمگس |

از مضرات سیگار میتوان به بوی بد آن اشاره کرد!

 

+ نوشته شده در ساعت 1:8 به قلم خرمگس |

این میگرن بود که به من یاد داد همزیستی مسالمت آمیز چیست!

+ نوشته شده در ساعت 22:48 به قلم خرمگس