تبليغاتX
خرمگس

چرا این نقاب لعنتی رو از صورتت برنمیداری؟

دیگه نمیتونی بدون اون زندگی کنی؟

+ نوشته شده در ساعت 23:0 به قلم خرمگس |

رئیس جمهور محبوب کشورمان امروز به عیادت آیت ا... مشکینی رفت! رئیس جمهور محبوب کشورمان همچنین برای بهبودی هرچه زودتر آن بزرگوار به درگاه خداوند متعال دعا کرد!

- پایان اخبار -

+ نوشته شده در ساعت 22:51 به قلم خرمگس |

فایده ای ندارد! آنقدر کثیف شدم که باران هم نمیتواند تمیزم کند!

آنقدر که حتی نمازم هم بوی تعفن میدهد! میدانی چه میگویم؟ میفهمی؟

و این شاید به خاطر تو باشد. فقط تو. یک تنه زندگیم را به لجن کشیدی.

+ نوشته شده در ساعت 13:26 به قلم خرمگس |

ای آدمیان تنها به دانستن اینکه "چنین است" راضی باشید و سعی در دانستن اینکه "چرا چنین است" مکنید. زیرا اگر همه چیز را می توانستید دید دیگر لازم نبود مریم فرزندی بزاید.

+ نوشته شده در ساعت 12:40 به قلم خرمگس |

خوشبختم! تارزان هستم مقیم جنگل!

+ نوشته شده در ساعت 15:58 به قلم خرمگس |

یکیو میشناسم که حاضرم نصف دارائیمو بش بدم تا دیگه حرف نزنه. هر غلطی می خواد بکنه ها فقط دهنشو ببنده. آخ اگه قبول میکرد....

پ.ن۱: اگه همه ی دارائیمو بدم حرف نزدنش به دردم نمی خوره!

+ نوشته شده در ساعت 14:35 به قلم خرمگس |

سلاخی

می گریست

به قناری کوچکی

دل باخته بود.

.........

پ.ن۱: قلب برای زندگی بس است!

+ نوشته شده در ساعت 1:3 به قلم خرمگس |

تا حالا به این فکر کرده بودین ممکنه مثلاً رنگ آبی که من میبینم با رنگ آبی که شما میبینید فرق داشته باشه. یعنی من رنگ آبی رو یه جور دیگه ببینم. ولی قطعاً جفتمون به هر چیز آبی می گیم آبی! مثلاً همَمون به آسمون می گیم آبی چون میدونیم اون چیزی که ما میبینیم اسمش آبییه ولی ممکن آبی من با آبی شما فرق کنه. پس ممکن من دنیا رو خیلی زشت تر(زیباتر) از شما ببینم!

پ.ن۱: شاید به خاطر اینه که بعضیا هر روز بیشتر به دنیا علاقه پیدا میکنند و عده ای هر روز آرزوی مرگ میکنند!!!!

+ نوشته شده در ساعت 20:56 به قلم خرمگس |

میان انسان و شرافت رشتۀ باریکی وجود دارد و اسم آن قول است( توماس براس)

+ نوشته شده در ساعت 16:29 به قلم خرمگس |

یکی از ناراحت کننده ترین صفات آدما غرورِ.

من یه آدم بدبخت میشناسم که خیلی مغرورِ. واقعاً ترحم برانگیزِ!

+ نوشته شده در ساعت 16:0 به قلم خرمگس |

اول بنا نبود که بسوزند عاشقان

لعنت به جان شمع که او این بنا نهاد!

+ نوشته شده در ساعت 1:26 به قلم خرمگس |

چند روزیه که دیگه صدای کلاغها رو نمیشنوم.

+ نوشته شده در ساعت 0:31 به قلم خرمگس |

ساعت ۱:۳۴ دقیقه ی نیمه شب بود. قبل از اینکه وارد خانه شوم احساس کردم که امشب مثل شبها دیگر نیست. وقتی وارد خانه شدم تازه یادم افتاد که ماههاست که از این زنگی یکنواخت بیزار شدم! خدا را شکر کردم که همه خوابند چون حوصله هیچ کدامشان را نداشتم که یادم افتاد که چند ماهی است که مطمئن شدم که خدا ساخته انسانهاست برای سرگرمی در وقت تنهایی. به عادت قدیمی ام خندیدم. ناگهان چیزی در ذهنم درخشید. یک هیجان یک تجربه ی تازه! یاد حرف پدرم افتادم که همیشه همه چیز را نباید تجربه کرد. یک لحظه از فکرم خوشم آمد! چه احساس غریبی! به نظرم رسید که اکنون بهترین فرصت برای عملی کردن این فکر است. به حمام رفتم و در وان اب گرم غوطه ور شدم. یک سیگار برداشتم و بدون توجه به حساسیت پدر و مادرم آن را روشن کردم. دیگر برایم مهم نبود که بوی سیگار در خانه میماند و همه مرا سرزنش میکنند. ساعتها آنجا نشستم به موسیقی گوش دادم و فارغ از زندگی فقط به نقشه ام فکر میکردم. نمیدانم چقدر آنجا و در آن حال بودم. نمیدانم چقدر سیگار کشیدم. نمیدانم چند بار کل زندگی ام را دوره کردم. وقتی از وان بیرون آمدم احساس غریبی داشتم. احساس میکردم سبک شدم. آرامش عجیبی بود. به اتاقم رفتم و روی تختم دراز کشیدم. ساعت ۵:۳۴ دقیقه بود. دائماً به عملی کردن نقشه ام فکر میکردم. چشمانم را روی هم گذاشتم تا شاید خوابم ببرد. ناگهان با صدای جیغ یک زن چشمانم را باز کردم. مادرم بود! ساعت ۷:۳۴ بود. هرچه به ذهنم فشار می آوردم نمیتوانستم برای این کارش یک دلیل منطقی پیدا کنم! با صدای او همه بیدار شده بودند. من هم مثل بقیه به سمت حمام جایی که مادرم نشسته بود رفتم. خواهرم مات و مبهوت کنار مادرم که به شدت گریه میکرد نشست و پدرم ازعصبانیت قرمز شده بود و میگفت پسره ی بی شعور احمق.... فکر کردم حتماً با من است ولی نفهمیدم چرا اینقدر به من بی اعتنا بود! وقتی به داخل حمام رفتم خودم را دیدم که آرام داخل وان خوابیده بودم. یادم افتاد که دیشب نقشه ام را عملی کرده بودم.

+ نوشته شده در ساعت 0:24 به قلم خرمگس |

میزان حماقت ما همیشه برابر میزان احمق فرض کردن دیگران توسط ماست!

+ نوشته شده در ساعت 21:37 به قلم خرمگس |

یکی دیگه از او راهها که گفتم که خیلی هم معروف شده اینه که مردم خرد رو به کارهای بزرگ مشغول کنیم و بلعکس.

یادتون نره در انتخابات شرکت کنیدا.

+ نوشته شده در ساعت 16:44 به قلم خرمگس |

یکی از بهترین راههای حکومت کردن توسط دیکتاتورها همیشه این بوده که مردم رو به بدبختیهاشون مشغول کنند تا کسی به چیزای مهم فکر نکنه! (یا کسی اصلاً فکر نکنه)

-یاد حافظان امنیت اجتماعی بخیر......!

+ نوشته شده در ساعت 12:40 به قلم خرمگس |

مزخرف ترین کار دنیا بیکاریه!

+ نوشته شده در ساعت 18:15 به قلم خرمگس |

کتاب قلعه ی حیواناتو خوندین؟

چند وقته دارم به او خوکها فکر میکنم که کت و شلوار بیشتر بهشون میاد یا امامه و عبا؟!

خوکم موجود بامزه ایه ها!

+ نوشته شده در ساعت 16:16 به قلم خرمگس |

دیگه تصمیم گرفتم بنویسم. نه به خاطر تقلید یا چون مد شده.

میخوام بعداً راحت تر بتونم به عقاید الانم بخندم!

+ نوشته شده در ساعت 12:45 به قلم خرمگس |