تبليغاتX
خرمگس

زندگی ام این روزها دو کلمه بیشتر نیست

حسرت و نا امیدی .

+ نوشته شده در ساعت 0:27 به قلم خرمگس

این روزها باید فقط نفس کشید

این اردیبهشت انگار بوی بهشت میدهد

+ نوشته شده در ساعت 14:8 به قلم خرمگس

ترس تاریکی گناه خستگی درد خدا شک بی خیالی زندگی بیهودگی فرسودگی مرگ حسرت سکون رویا تنهایی ثروت دنیا آدم ها تنهایی هیجان احساس منطق فلسفه کتاب روزنامه سکوت خستگی ....

اینجا همه چیز هست به جز عشق!

+ نوشته شده در ساعت 13:12 به قلم خرمگس

آدم گاهی خنگ میشود!

بی خیال میشود!

و به زندگی امیدوار میشود!

+ نوشته شده در ساعت 3:5 به قلم خرمگس

فکر که میکنم میبینم تنها کار مفیدم تو هفته ی اخیر آب دادن به این کاکتوس روی میزم بود!

+ نوشته شده در ساعت 23:54 به قلم خرمگس

این روزا با خودم درد دل میکنم !

+ نوشته شده در ساعت 21:42 به قلم خرمگس

این روزها مدام در آغوش ابلیسم!

شاید که خدا حسادت کند!

+ نوشته شده در ساعت 23:47 به قلم خرمگس

- مثل باتلاق میمونه

فقط کثیف نیست.

هرچی بیشتر مبارزه کنی

بیشتر گیر میکنی!

- ولی  میتونی به حال خودت گریه کنی!!

 

پ.ن ۱ : از تکرارش میترسم !

+ نوشته شده در ساعت 0:47 به قلم خرمگس

تمام آدمهای که این روزها کنارم هستند احتیاج شدیدی دارند به روان درمانی!!

پ.ن : ولی من سالمم!! 

+ نوشته شده در ساعت 16:26 به قلم خرمگس

همنشینی با کسانی که عادت دارن به جای دیگران تصمیم بگیرن قدرت تصمیم گیری آدم رو به شدت تضعیف میکنه!

+ نوشته شده در ساعت 21:55 به قلم خرمگس |

پاییز....آبان....باران....پیاده روی....سیگار....سیاوش قمیشی....زندگی !

شکر!

 

پ.ن: من شمال میخوام!

+ نوشته شده در ساعت 23:47 به قلم خرمگس |

هر روز کثیف تر از دیروز.  (دینگ دینگ)

+ نوشته شده در ساعت 23:34 به قلم خرمگس |

این روزها دلم خیلی برای خودم میسوزه!!

+ نوشته شده در ساعت 23:37 به قلم خرمگس |

این روزها تنم

بوی تن ابلیس گرفته!

بوی لاشه ی کفتار

بوی رخوت

این روزها عجیب محتاج آسمانم!

+ نوشته شده در ساعت 23:45 به قلم خرمگس |

امروز تو کوچمون یکی داشت ویولون میزد.

خیلی عالی میزد. یه دفعه گریه ام گرفت!!

نمی دونم چرا اینجوری شدم! چه زشت شدم!

+ نوشته شده در ساعت 20:16 به قلم خرمگس

به مرگ خودم جهنم که میگن همین جاست!

به مرگ خودم!

+ نوشته شده در ساعت 21:16 به قلم خرمگس |

احساس آدمی رو دارم که ارادش ضعیفه!

+ نوشته شده در ساعت 0:27 به قلم خرمگس

چرا همه ساکت شدن؟

- کلاغا شروع کنید!

+ نوشته شده در ساعت 19:57 به قلم خرمگس |

بسیار سفر باید تا پخته شود خامی!

+ نوشته شده در ساعت 23:36 به قلم خرمگس

نمی دونم چرا این روزا دخترا رو شکل گودزیلا میبینم!

نمی دونم اونا ترسناک شدن یا من چشام ایراد پیدا کرده!

+ نوشته شده در ساعت 17:7 به قلم خرمگس

این روزا دنبال یه چیز تازه میگردم ولی نمیدونم چی؟

فقط میدونم -به معنای واقع کلمه- خسته شدم از همه چی.

 

پ.ن:نمی دونم چند بار دیگه میتونم "انجمن شاعران مرده" رو ببینم و لذت ببرم.

+ نوشته شده در ساعت 0:34 به قلم خرمگس |

همه چه تلخ شدند این روزها.

+ نوشته شده در ساعت 1:25 به قلم خرمگس |

این روزا افتادم به جون پل های پشت سرم.

+ نوشته شده در ساعت 12:33 به قلم خرمگس |

این روزا دوست دارم تو خیابون که راه میرم همه ازم آدرس بپرسن و من گمراهشون کنم!

دیونه شدم ؟

+ نوشته شده در ساعت 11:59 به قلم خرمگس |

این روزا دلم واسه چند نفر خیلی تنگ شده به ترتیب:

خودم وقتی بچه بودم- مامانم وقتی بچه بودم- گربه ای که بچه بودم باش بازی میکردم- یکی از دوستای دبیرستانم که چند وقته ندیدمش- کلاغهایی که اونروز بیدارم کردن و خاتمی!

+ نوشته شده در ساعت 11:51 به قلم خرمگس