تبليغاتX
خرمگس

محبت است

که زنجیر میشود گاهی!

+ نوشته شده در ساعت 18:45 به قلم خرمگس

فرشته ای را دیدم

بالهایش را سوزاند

سیب خورد

و آدم شد.

+ نوشته شده در ساعت 14:33 به قلم خرمگس

اینجا به مرور یاد گرفتم که بخشیدن خود از بخشیدن دیگران بسیار دشوارتر است.

+ نوشته شده در ساعت 15:2 به قلم خرمگس |

پرنده ها را به آوازشان میشناسند

انسان را به دردهایش.

+ نوشته شده در ساعت 0:39 به قلم خرمگس |

Speak the words I wanna hear

 to make my demons run

unforgiven II \ metallica

+ نوشته شده در ساعت 1:37 به قلم خرمگس

آن درخت سیب باید آفریده می شد

تا خدا بهانه ای برای جهنمش داشته باشد

تا رحمتش را به رخ بکشد!

+ نوشته شده در ساعت 1:15 به قلم خرمگس |

دل کندن و رفتن جرآت میخواهد

حتی اگر بودن سخت ترین کار دنیا باشد

میبینی

برای شادمانی

اینجا جای مناسبی نیست!

+ نوشته شده در ساعت 1:18 به قلم خرمگس |

اینجا همیشه تاریک است

ظلمات! سیاه ِ سیاه!

اما تاریکی مهم نیست

انسان به هر بدبختی عادت میکند!

و آنها این را خوب میدانند!

اینجا یک پنجره کوچک هم هست!

درست آن بالا

که آن هم همیشه تاریک است

اما درست زمانی که ما این تاریکی ها را باور میکنیم

و نا امیدی را از یاد میبریم

نوری از آن میتابد.

عذاب واقعی این است!

+ نوشته شده در ساعت 1:16 به قلم خرمگس |

در درون هریک از ما

انسانی هست که همیشه فریاد میزند :

" زنده باد ارباب "

در درون هر یک از ما انسانی هست

که از آزادی وحشت دارد !

+ نوشته شده در ساعت 2:23 به قلم خرمگس |

میگویند این اطراف باغی هست!

باغی به نام بهشت!

جای من و شما نیست گویا!

چیز دندان گیری هم نباید باشد!

اما شنیده ام سیب هایش شیرین است!

شیرین که میدانید یعنی چه؟!

+ نوشته شده در ساعت 0:59 به قلم خرمگس |

بهشت بهانه بود!

ما یک عمر به دنبال امید میگشتیم!

به دنبال کسی که به ما بگوید بیهوده نیستیم .

حماقت گاهی چه شیرین میشود ....

+ نوشته شده در ساعت 14:17 به قلم خرمگس |

اینجا شب ها هم آسمان ابریست!

اینجا هیچ کس ستاره ای ندارد!

 

- آخ ! اگه بارون بزنه ...

+ نوشته شده در ساعت 0:0 به قلم خرمگس |

لطفی ندارد بهشت بی آن درخت سیب !

+ نوشته شده در ساعت 18:24 به قلم خرمگس

جهنم واقعی دیگرانند!

- تو دوزخ کسی نباش!

+ نوشته شده در ساعت 20:16 به قلم خرمگس |

زندگی پر است از وسوسه هایی که

اگربه آنها عمل کنی حسرت میخوری

و اگر رهایشان کنی نیز باز حسرت میخوری

هرگز نفهمیدم زندگی را چه کسی اداره میکند!

+ نوشته شده در ساعت 21:47 به قلم خرمگس |

آی ابلیس شوم!

تنها تو مانده ای برایم

آزادم کن

به تمامی اعتقاداتم قسم

که دوستت دارم!

به دادم برس!

+ نوشته شده در ساعت 0:57 به قلم خرمگس

اینجا مشکلی نداشتم

اگر میتوانستم اولین گناهم را فراموش کنم....

+ نوشته شده در ساعت 21:43 به قلم خرمگس |

زندگی در اینجا بد نیست!

در این کوچه های تنهایی

ول میگردیم

با کابوس هایمان

و زندگی میکنیم!

گاهی هم

برای از یاد نبردن رویای خوشبختی

یک کاسه آب خنک مینوشیم!

+ نوشته شده در ساعت 21:47 به قلم خرمگس |

عجیب است!

اینجا هم گاهی باران میبارد.

چه دیر فهمیدم که خدا هم دل داشته!

+ نوشته شده در ساعت 16:59 به قلم خرمگس |

گناه نکردن ما از ترس بود.

افسوس! نمیدانستیم این خود بزرگترین گناه است.

+ نوشته شده در ساعت 23:8 به قلم خرمگس |

من از همان ابتدا جهنم را بیشتر دوست داشتم.

هرچه باشد بهشت شما لیاقت میخواهد!

+ نوشته شده در ساعت 22:25 به قلم خرمگس |