تبليغاتX
خرمگس - استاد

بچه های دانشکده ی فلسفه همه عاشق استاد بودند. استاد پیر و شیخ شان بود و آنها واقعاً مریدش. با این که همیشه دور و برش شلوغ بود اما تنهایی را در چشمانش می شد دید. وقتی به زندگی اش فکر میکردم تنهایی اش غمگینم میکرد. ولی استاد همیشه میگفت " تنهایی انسان را به خدا میرساند و فقط خدا شایسته ی عشق است. " این حرف ها اما مال چند روز پیش از دیدن آن دختر بود. دختری که دیوانه اش کرده بود و حتی یک لحظه هم از فکرش بیرون نمیرفت. حالا استاد آدم دیگری شده بود و همه این را فهمیده بودند. بالاخره قید آبرویش را زد و نامه ای به آن دختر نوشت. همه فهمیدند استاد نامه ای به آن دختر نوشته هیچ کس اما نفهمید در آن نامه چه نوشته بود. دو روز پس از نوشتن این نامه خبر مرگ آن دختر را شنیدیم. ظاهراً یک صانحه ی رانندگی بود اما همه میدانستند کار مریدان استاد است. هرچه باشد هیچ مریدی تحمل گمراهی شیخ اش را ندارد. از آن روز به بعد کسی استاد را ندید. حالا نمیدانم چرا بعد از این همه سال این پیر مرد دست فروش را که دیدم یادش افتادم.

 

پ.ن : این پست فقط یک بازی بود !

پ.ن : آخه من و چه به داستان نوشتن؟

+ نوشته شده در ساعت 14:31 به قلم خرمگس |